|
مجمع دل شکستان عالم |
|
خوشا از عاشقی مردن |
روزها پی در پی با سرعتی باور نکردنی از کنارم میگذرند
ماهها و سالها نیز همینطور در کجای دنیای سکوت میتوان
فریاد زد ای گرداندیه چرخ گردان ایستُ که جوانیم به فنا رفت
باز هم امروز تکرار دیروز و فردا تکرار امروز
امروز نا امیدتر از دیروز و فردا نا امید تر از امروز

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 3:11 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
چند سال گذشت ولی افسوس
که حتی از آن نگاهای سردم خبری خبری نیست ای کاش برای یک بار دیگر هم که شده معصومیت چشمانت را به رخ تمامی پیامبران میکشاندم هرچند که میدانم دیگر برای تو مرده ام نه تنها برای تو بلکه برای همه حتی برای خودم هم مرده ام با تو بودن روزگاری بود که دیگر از آن یاد هم به یادگار نمانده سلام بعد از مدت ها به وبلاگم سر زدم قسمت مدیریتم تار عنکبوت زده بود همش درگیر دانشگاهم مدیریت ۲تا سایتم به عهده دارم. بخدا انقدر مطلب و دردل دارم که واستون بنویسم ولی وقت نداشتم ایشالا جبران میکنم. راستی دوتا دیکلمه خوندم اگر تونستم میزارمشون برای دانلود. 
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 2:33 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
در حسرت یاری خدارو چه دیدی شاید یه روزی تو غربت من تو به داد من رسید
شایدم یه وقت یه جای پیش یک معتاد بنگی
تو به داد من رسیدی
شایدم یه روزگاری لب مز زندگانی توی یک حالت اغما
تو به داد من رسیدی
شایدم دنیایه دیگه دم مرگ و درد و سوختن
تو به داد من رسیدی
شایدم یه روز دیگه توی حسرت یه دیده
تو به داد من رسیدی
شاید یه شب تو فکرام وقتی پرت شدم از رو بام
تو به داد من رسیدی
شایدم توی یه بن بست وقتی همه درها به روم شدن بست
تو به داد من رسیدی
شایدم توی یه خلوت وقتی زد خدا به من چک
تو به داد من رسیدی
مثل اون روزای اول شایدم یه روزه دیگه
تو به داد من رسیدی
تقدیم به کسی که با تمام بی تفاوتی اش
با تمام کارهایش سر انجام دلش را بدست
می اورم.کس که هیچوقت نفهمید که ادما
برای چی عاشق میشند
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 4:56 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
سلام سلامی به آتش انتظار سلامی به زیبای خاطرات خوش گذشته سلامی به سنگینی غرور یک معشوق سلامی به وسعت قلب یک عاشق سلامی به سمیمییت قلب یک خواهر خانده به برادر خانده اش وسلامی به تو ای محبوبم امروز می خواهم چند برگ از روز های جدای در دفتر خاطراتم را در این وبلاگ دور افتاده باز نویسی کنم. وای از آن روزهای که قدرشان را ندانستیم وتمام شد و گذشت و با دستای خودم تمام اون خاطرات و در سیاه ترین و دور افتاده ترین قبرستان چال شده در شهر ارزو ها دفن کردم.روی اون قبر نه گذاشتم سنگی نه اثری تا نخوام دوباره یادی کنم حتی سرسری. ما گذشتیم ما گذشتیم از گذشته ها گذشتیم از عشق بازی ها گذشتیم از قرار های سیاهی از خیال های محالی ما گذشتیم ما گذشتیم از سیاهی های که فکر میکردم سفیدن از تو و از حسرت داشتن بت دیگه گذشتم گذشتم و رسیدم به فنای.سخت بود در اوایل حتی سخت تر از سنگه خارا حسرت خاطرات من و حتی موجهای که در حسرت ساحل بودند را هم حس نکردند به پایان رساندم با تو بودن. با تو بودن در تباهی بی تو بودن زندگانی بعد از همه سیاهیا خواستم سفیدی رو تجربه کنم اره به اون سفیدی خیالی رسیدم اما یک کاغذ سفید خالی بود که پشتش نوشته بود خوشبختی ما تو نیست. ما شکستیم ما شکستیم بر پشت سد جدای ما شکستیم در خیال های محالی از عشقهای خیالی ما شکستیم از دورنگی های زمانه از تیزی پیکانه کمانه از ناز ان یاره غمانه از ندیدن از بهانه از غم خوردن با یار از حسرت دیدار ما شکستیم ما شکستیم 2/8/86 ......................................................................................................................... حیف اون دوست دارم ها حیف اون اشکو اون غمها حیف اون شعرای قشنگم حیف اون روزها که گفتم دل تنگم حیف اون شبها که با خیال تو خابیدم حیف اون روزها که از خوشحالی از تو خواب می پریدم حیف اون روزا که گفتم از گلم تو پاک تری حیف نازی که کشیدم ولی باز نیومدی حیف اشکای یه پسر که بریزه پای یه دختر حیف عشق من به تو حیف تقدیر حیف قسمت حیف ناز دو تا چشمات حیف زیبای حر فات حیف اون همه قشنگی حیف واژه دو دنگی ...................................................................................................................... میروم تا کس نگوید او نرفت چند ماهی است که از کناره تو رفتن می گذرد هنوز هم تمام وجودم تمام سلول های بدنم تو را فریاد میزند ولی افسوس که دگر دل من طاقت شکستن را ندارد افسوس که دگر زبانم طاقت التماس را ندارد خداحافظ ای واژه جدایی خداحافظ ای همیشه رفتنی خداحافظ ای غروبی ترین روزهای من خداحافظ ای بهونه من برای شادی میخوام ثابت کنم بدون توام میشه به زندگی خندید و از زندگی لذت برد میخوام کسی رو بیابم که وجودم باشد و وجودش باشم هنوز هم برای دیدنت لحظه شماری میکنم ولی دگر از عشق تو گذشتم
+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 4:8 AM توسط مهران مظلوم تاریخ |
یه زمانی حسرت داشتن اونو میخوردم ،خوابشو می دیدم همیشه سر راهش سبز میشدم.اونوقتا که اونو می دیدم کم کم بهار داشت رنگشو پیشم می باخت بهاری که در ارزو های من فقط یه رویا بود.بهار رفت و نازنین و کم کم تو دلم راه دادم همیشه تو فکرش بودم تو خیلاتم وقتی خودم و خیلی خوش خیال فرض میکردم، داشتم با نازنین صحبت میکردم .به سفارش جناب اقای رابینز گوش کردم راجب موضعی که راجب موفقیت میگه(رمز رسیدن به هدف تلاش مکرر می باشد) را انجام دادم تا یه روز از روزای قشنگ خدا طبق معمول با فاصله معین اون و دنبال میکردم و باز هم طبق معمول سکوت اختیارکرده بودم که دیدیم رفت توی فرعی یکی از خیابون های قبل از مدرسه شون منم که مدتها منتظر همچین جای خلوتی بودم راه اون و دنبال کردم وقتی بهش نزدیک شدم بی مقدمه بهم گفت: چی می خواهی دنبالم ا وفتادی من با کسی دوست نمیشم اول از همه خدا رو واسه خاطر اون موقعیتی که بهم داده بود شکر کردم بعدش راز دلم و بهش گفتم، بهش گفتم چقدر میخوامش خلاصه همه چیزو بهش گفتم .اون گفت اگر میخوامش باید یه جوری بهش ثابت کنم تا باور کنه منم هیچ راهی بجز خواستگاری به ذهنم نرسید جریان و به خا نوادم گفتم اونها هم قبول کردن ولی به شرطی که سنم به ازدواج برسه اون وقت اون شهبانو مال من میشه جرایان و بهش گفتم اونم با مامانم صحبت همه چیز داشت خوب پیش میرفت ولی من ساده چنان به اون دل بسته بودم که حتی فکر نمیکردم یه زمانی به مشکل بر بخوریم.همیشه ناز میکرد واسم منم به هر قیمتی میخریدم نازش واون از هر لحاظ واسه من ایده عال بود از هر لحاظ از باقی سر بود ولی یه مشکل داشت،یه مشکل خیلی بزرگ یه مشکل بزرگ بنام غرور بیش از اندازه که خیلی از کارارو کی میدونست من ازش انتظار دارم به خاطر غرورش که فکر نمیکنم به غرور ادم لطمه بخوره انجام نمیداد دوسم داشت ولی حاظر نبود بگه.و اون غرورش که تمامی مشکلات ما از اون چوب میخورد عاقبت باعث شکستن دل یه دیونه شد دلی که تیکه های اون با هیچ چسبی بجزء چسب عشق چسب نمیشد.البته اوایل اشنایمون خیلی منو میخواست اما وقتی امتحان کرد دید واسش میمیرم بازی رو شروع کرد یک نصیحت به تمامی گوش کنید، تمامی پسرها میکنم هیچوقت نزارید یه دختر بفهه که شما میمیرید واسش اگر خواست بره به پاش نیوفتید بر میگرده
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:23 AM توسط مهران مظلوم تاریخ |
دیشب خواب دیدیم که رفتم تو فکر خودم هیچکس نمیدونه که اونجا چقد بزرگ بود خیلی اتاق داشت اتاقهای گوناگون با رنگها و نقاشیهای مختلف با سقفی بلند یکی از سالنها را که به انتها رسانیدم به دو اتاق که در روبروی هم قرار داشتن رسیدم که در یکی از انها که در سمت چپ من بود با رنگی سرخ که گوی با خون یک بیگناه انجا را رنگ کرده باشند قرار داشت که یک حفره درون ان ایجاد شده بود که با یک چشم میشود به داخل ان نگریست در ان تاریکی از درون حفره کوچک نور قرمز رنگی به بیرون پرتاب میشد که چشم راستم برای چند لحظه از پرتاب ان نورها به بیرون جلوگیری کرد دیدم تمام چیزهای که از درون بچگی تا به دیروز از انها میترسیدم انجا بودند اری ان پیرمرد دیوانه را هم دیدیم که در کودکی مرا میترساند.چیز دیگری را هم دیدیم گریه و زاری عزیزانم را دیدم که در تربت جوانی ناکام به سوگ نشسته بودند.ان گناه خشمگینی را که کرده بودم به یکباره از جلوی چشمانم گذشت دیگر طاقت تماشای چیزهای که همیشه مرا میترساند را نداشتم وباز اجازه تابش به ان اشعه های قرمز دادم.به طرف ان اتاق که روبه رویه اتاق اول بود رفتم با یک حروف عجیب و قریب کلمه در انجا نوشته شده بود که نزدیک به حروف اوستای بود در آن اتاق از جنس پارچه بود پارچه ای که پس زمینه ای آن مکانی همیشه بهار با گلهای که نمیدانم چه بودند و چه رنگی داشتند را نشان میداد گویا خدا این رنگ و فقط واسه این گل کنار گذاشته بود و از رنگهای دیگه جدا کرده بود همچین رنگی را حتی کسی تصور نکرده است.این رنگ در هیچ تابلو و در هیچ رنگین کمانی وجود نداشت پرده را که کنار زدم نور سبز طلاییی رنگی چشمانم را نوازش کرد وای پروردگارا این اتاق چقدر زیبا بود نمیدونم رِِئالیسم بود یا سورئالیسم دیوار اتاق را گوی خدا با سلیقه خود تاءضین کرده بود بوی عطری در فضا بود که به انسان را از افرینش خود خوشنود میساخت.صدای موسیقی دختری به گوش میرسید که به انسان ارامش میداد.زیباییهای ان دختر را از ترس سوختن کاغذ ننوشتم.اون دختر کسی نبود بجزج...ا دلم میخواست تا ابد حتی بدون خوراک درون اتاق زندگی کنم و فقط اونو تماشا کنم و...شاید در اینده ادامشو بنویسم تو وبلاگ شایدم نه دنیا زنی است عشوه گر و دلستان همی با هیچکس نبرده بسر عهد شوهری آبستنی است کاین همه فرزند زادو کشت دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری فدای همّه تون
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 1:15 AM توسط مهران مظلوم تاریخ |
خسته تر از آن شده ام که بگویم خسته ام خسته از خودم خسته از مردم خسته از هر چیزی که کنارم پیدا میشه در بهار زندگی در سن 19سالگی پیر شدم.به اونی که اون بالای ابرا نشسته و داره با ما بازی میکنه قسم که زندگی پوچه هچی نداره تا بچه هستیو چیزی نمیفهمی زندگیت فقط بازی و چیزای مسخرس که دلتو باشون خوش میکنی بزرگتر که شدی و یکم فهمیدی که چی به چیه و واسه چی داریم میجنگیمو واسه چی داریم زندگی میکنیم وقتی افتادی سر یه هزار راهی که هر راه روانتخاب کنی به پوچی میخوری اونوقتاس که افریدگارت را کفر میگوی.پارسال این موقع حسرت رفتن به دانشگاه و میخردم اما وقتی به خواستم رسیدم دیدم اونم پوچ بود. ما همگی داریم دنبال نخود سیاه خدا میگردیم نگردید پیداش نمیکنید زندگی در زندگی دیده نشد خوشا آنکس که زایده نشد خوشا آنکس که زاییده نشد زندگی هر لحظه رنگی دیگر است مرگ من از هستی من بهتراست هر راهی رو که امتحان میکنم به بمبست میرسم شاید کسی بگه که مهران چه ادم احمقو نا امیدی که زندگیرو با این دید نگاه میکنه نه نه بخدا منم یه زمانی به زندگی و اینده خیلی امید وار بودم تمام کتابای انتونیو رابینزم میخوندم ولی وقتی معنی واقعی زندگی و دنیا و فهمیدم وقتی به پوچی زندگی ایمان اوردم اونجا بود که دلم میخواست از ته دل افریدگار قلدورمو کفر بگوم وااااااای کاشکی میدونستید که به اسم زندگی چه دروغ هارو بهمون گفتند چه خرافاتیرو به سادگی و از سر تعصب قبول کردیم. دوستان بیدار شید ای کاش سرنوشت جز این مینوشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:45 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همبشه بمان با من
با من بمان همبشه بمان با من
سلام و صد سلام نمیدونستم چی بنویسم این شعر زیبا رو از خوانوم گوگوش تقدیم تمامی دوستداران زندگی میکنم
جولیا دوست دارم
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 10:45 AM توسط مهران مظلوم تاریخ |
سلام سلامی به زیبای انتظار دیدین دوستان بعد از یکی دو ماهی اومدم و شعر های قشنگی رو گذاشتم که توی ماشینی یکیشونو گوش کردم یه بیتشو همونجا نوشتمو و از طریق سرچ گوگل پیداشون کردم واقعا قشنگن لذت بردم و تقدیم میکنم اونارو به یه گانه منجی قلبم که میدونم اونم دوسم داره ارزش دوست داشتنم متمعنا داره از همینجا میگم دوست دارم میخوامت عاشقتم
روزگار... روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او حاصل نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده زود بعد از این هم آشیانت هر کس است ... باش با او یاد تو ما را بس است
+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:47 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای آغاز کردم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سالی از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر محو او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق مان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمّارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردی من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی ناب بود ......
+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:38 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
همراه باد از نشیب و از فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرد فراز بیشه زاران از خروش نغمه سوزوناله ساز ابشاران از زمین ، از اسمانان ، از ابرو مه ، از بادو باران از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران میخراشد قلب صاحب مردهای را سوز سازی ساز نه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ، اشک نیازی مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر میزند پر درو دیوار دامان ظلمت میزند سر ناله میپیچد به دامان سکوت مرگ گستر: ((این منم ! فرزند مسلول تو .. مادر ، بازکن در باز کن در باز کن ...تا بینمت یک بار دیگر ! چرخ گردون ز اسمان کوبید ایتسان بر زمینم اسمان قبر هزاران ناله کنده بر جبینم .. تار غم پرده گسترده پرده روی چشم نازنینم خون شد از بس که مالیدم به دیده استینم کو بکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم ! اشک من در وادی اوارگان اواره گشته درد جان سوز مرا یاره گی ها چاره گشته بر سرشورده جز مهر تو سودایی ندارم .. غیر اغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم باز کن ! مادر ، ببین از باده خون مستم اخر ! خشک شد ، یخ بست ، بر دامانم حلقه دستم اخر ! اخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم سربسر دنیا اگر غم بود من فریاد بودم هر چه دل میخواست در انجام ان ازاد بودم صید من بودند مهرویان من صیاد بودم بهر هزاران دختر ((شیرین)) صفت ((فرهاد)) بودم درد سینه اتشم زد ، اشک تر شد پیگر من لاله گون شد سربسر ، از خون سینه بستر من خاک گور زندگی شد ، در بدر خاکستر من پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم وه ! چه دانی سل چا کردست با من ؟ من چه گویم !؟ همنفس بامرگم و دنیا مرا از یاد برده ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده ! این زمان دیگر برای هرکسی مردی عجیبم ! ز استان دوستان مطر و دودر هرجا غریبم غیر تعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم.. زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم ! ناله محزون حبیبم ، لختهی خون طبیبم ! کشته شد ، نابود شد ، تاریک شد ، روز جوانم ناله شد ، افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم داستان ها دارد از بیداد سل سوز نهانم .. خواهی ار جویا شوی از از این دل غمدیده ی من ببین چه سان خون میچکد از دامانش بر دیده من وه ، زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم ! گر که شیر توست ، مادر .. بیگناهم ، کن حلالم! اسمان ! .. ای اسمان .. مشکن چنین بال و پرم را ! باری امشب فرصتم ده تا ببینم مادرم را .. سر بر بالینش دهم ، گویم کلام اخرم را گویمش مادر چه سنگین بود باری که بردم .. خون چرا قی میکنم ، مادر مگر خون خوردم ؟ سرفه ها !تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد ف مردم ! بس منید اخر ف خدارا ! جان من بر لب رسیده .. افتاب عمر رفته روز رفته ، شب رسیده ... زیر ان سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم ! سرفه ها محض خدا خاموش ، میخواهم بخوابم عشقها ! ای خاطرات .. ای ارزو های جوانی ! سوزها .. افسانه ها .. ا ناله های اسمانی .! دستتان را میفشارم با دودست استخوانی ! اخر .. امشب رهسپارم سوی خواب جادانی هرچه کردم یا نکردم هرچه بودم در گذشته گرچه پود از تار دل ، تار دل از پودم گذشته عذر میخواهم کنون با تنی در هم شکسته : ارزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم .. تالیاس عقد خود پیچید بدور پیکر من تا نبیند بی کفن ، فرزند خود را مادر من ! پر سه میزد سر گردان بر دیدگان تار خوابش تا سحر نالید خون قی کرد ، توی رختخوابش تشنه لب فریاد زد شاید سی کوید جوابش قایقی از استخوان ، خون دل شوریده ابش، ساحل مرگ سیه منزل گه عهد شبابش : دستهایش چون دو پاروی کج در هم شسته پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته میخورد پارو به اب میرودقایق به ساحل .. تارساند لاشهی مسلول بی کس را به منزل .. اخرین فریاد او از دامن دل میکشد پر : این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ، باز کن در! بازکن ، از پا افتادم .. اخ .. مادر.. ما. . . د. . . ر . .
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را !
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را ..
اشکها ! فریاد ها .. ای نغمه های زندگی !
میخزم باسینه تا دامان یارم را بگیرم
بسترش دریای خونی خفته موج و ته نشسته ،
+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 3:2 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
به نام زیبا ساز لحظه ها دیشب آفریدگارم را در خواب دیدم خیلی خوشحال شدم از دید نش رفتم جلو و دستش را بوسیدم و گریه کردم. گفت چه عجب دیروز یادی از ما کردی گفتم خداوندا مرا ببخش زندگی سخت گیر است و به من اجازه نمی دهد یادی از شما کنم به من گفت فرشتگان شانهایت تمام دردلت را به من گفتن . بعد گفت فرزندم زندگی اوون نیست که فکر میکنی زندگی خیلی زیبا تر از ان است که فکر میکنی من بهش گفتم خدایا شما نعمتی به انسانها داده اید که خودتوون هیچ وقت اونو درک نکرده اید خداوند پرسید که اوون چیست بهش گفتم تاحالا شده عاشق بشی با کمی مکث گفت نه گفتم پس بخاطر همین است که به داد عاشقان نمیرسی خداوند لبخندی زد گفتم پس این عاشقی چه نعمتی بود دادی به ما حالا عاشقمون کردی ولی چرا انطور من کجا و اوون کجا من بهش گفتم. ما ادما چرا فقط نزد تو یکسا نیم چرا نزد خودمون یکسان نیستیم گفت خوب دیگه این آیینه زندگیه اگریکسان نبودید که زندگی نه زیبا میشد نه جذاب دیگه نه رقا بتی بود نه فعالیتی یا همه رییس میشدند یا همه نوکر ایجور نمیشد گفتم خداوندا من به عنوان بنده تومی خواستم یه خواهشی ازت کنم گفت چیست خواهش تو گفتم میخواستم اگر ممکن باشد عشق را برایم تو صیف کنی .اوگفت ای کا ش مردم میدانستند که عشق زندگی است عشق شهامت است عشق یک رنگیست عشق پاکیست عشق پولی نیست عشق شخصیت است عشق سواد نیست عشق زیبای نیست عشق عشق است عشق معرفت است عشق خوشبختیست عشق زلال است عشق به مانند انتظار دیدن عشق است عشق را باید از میان دیوانگان پیدا کرد عشق صدا نیست عشق نگاه نیست عشق را باید از برق چشمان یک عاشق پیدا کرد. سپس اشکهای خدا را دیدم گفت ای کاش من میتوانستم عاشق بشم بهش گفتم ولی خدایا چه مو جودی میتواند لایق شما باشد سپس از خواب پریدم از ان لحظه دیدگاهم نسبت به زندگی عوض شد امید وارم شما نیز از خواب من پند بگیریدو عشقو به پول و سن و سواد نفروشید عشق معرفت است عشق شخصیت است و عشق عشق است
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 3:54 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم خدا پرسيد : پس تو ميخواهی با من گفت و گو کنی ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد . خدا خنديد : وقت من بی نهايت است………….. در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد :کودکی شان. اينکه آنها از کودکی شان خسته می شوند. عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند. ………..اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اينکه با اضطراب به آينده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابر اين نه در حال زندگی می کنند و نه در آينده. اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گويی هرگز نمی ميرند و به گونه ای می ميرند که گوِِِيی هرگز زندگی نکرده اند. دست های خداوند دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بيا موزند که آنها نمی توانند کسی را وادارکنند که عاشقشان باشد. همه ی کاری که آنها می توانند بکنند اينست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند. بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخم های عمِيقی در قلب آنها که دوستشان داريم ای ايجاد کنِيم اما سال ها طول می کشد که آن زخم ها را التيام بخشيم بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد کسی است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدم هايی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند جگونه احساساتشان را نشان دهند . بياموزند دو نفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند وآن را متفاوت ببينند. بياموزند که فقط کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم. هميشه.
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 10:9 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
به نام خداوندی که لایق پرستش میباشد
خداوند ا اگر به جای تو سنگ را التماس میکردم آب میشد خداوند ا تو رحمانی رحیم تو بزرگیو قوی توی پادشاه تمام موجودات عالم خداوند ا توی آفریننده مورچه ماهی سنگ توی خدای کورش اسکندر رستم توی مظهر قدرت و سنبل معرفت توی رییس جهان و ملوان کشتی عالم تو را میپرستمو شکر میگویم که خدای چون تو دارم که خدای تمام خدایانی خداوندا میدانم حتما حکمتی در کار است که او را با من نمیرسانی وگرنه واسه تو که سخت نیست همونطور که نه مجنون به عشقش رسید نه فرهاد منم بیخیال این عشق خیالیم میشم حالا فهمیدم عشقی که به پاش نماز میخوندم عشقی که شبا از خدا التماس میکردم که خوابشو ببینم همش علکی بود حلا فهمیدم مو قعی که عاشق بودم کور بودم چون من فقط عاشق زیبایهای اون شده بودم و عشق انتوریهم بدرد نمیخوره من حتی نمیدونستم اونم از من خوشش میاد یا نه خوب پس بهار رفت عشق رفت صفا رفت از این به بعد وقتی خواستم عاشق بشم چشمامو باز میکنم ببینم طرفم کیه شما هم همینطور ببینی شخصیت خودش و خانوادش بتون میخوره یا نه از قدیم گفتن زنبور با زنبور مورچه با مورچه سعی کنید شخصیتتون مثل زنبور باشه نه مثل مورچه میدوونید چرا؟ واسه اینکه زنبور میره از بهترین و خوشبوترین گلها گل معمولی نمیرها از بهترینشون غذای خودشو تامین میکنه و خیلی واسه انسان سود داره ولی مورچه مورچه هرچی گیرش بیاد میخره لاشه گربه پرنده مرده هرچی . بگذریم الهی عاشق بشی دشمن از این به بعد خواستین کسی رو نفرین کنید اینو بش بگید که از هرچی نفرین بدتره اوایلش قشنگه زیباست وقتی طرف و میبینی ضربان قلبت به دویست عدد در دقیقه میرسه پاهات سست میشن زبونت بند میاد پیش خودت میگی وای چه حسه قشنگی ولی این حس بظاهر قشنگه از داخل آدمو مسوزونه بد جورم میسوزونه خداوندا من که بودمو که شدم چه خواستمو چه دیدیم چه گفتمو چه کردم خداوندا منتظر یک اشاره از جانب تو منتظر یک نگاه از طرف تو بدرود خداوند عز وجل خداوند بی پایان و هستی پروردگار روز نیستی![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 10:33 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
به نام وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود
چند روزه پیش بهارو دیدم اما بازم مثل گذشته حتی نگاهمم نکرد منم این چند تیکه شعرو ساختم واسش فقط خواهش میکنم زیاد نخندید که آبرویه شاعر بره
توآمدی بهار آمد عشق آمد و صفا آمد تو آمدی زندگی زیبا شد عشق ما قدریه دریا شد تو آمدی درخت شکوفه بار شد خورشید ازخوشحالی نورش بیشتر از هر بار شد خدا روش طرف ما شد بخت و اقبال ما واز شد تو آمدی چهارفصل سال بهار شد عشق واسه من زیبا تر از هر بار شد تو آمدی معنی عشقو فهمیدم درس عشقو تو می خونه میفهمیدم تو آمدی پای منو به میخونه کشوندی این دل عاشقو هرجا که خواستی نشوندی تو آمدی به من بهارو نشون دادی غم و بردی عشق و جاش نشون دادی تو آمدی زمستونم بهار شد بهار من سبز تر از هر سال شد
اگر بهار منو بهشت خدارو به من بدن و بگن یه کی شونو انتخاب کن بی شک اونی رو که انتخاب میکنم بهاره
+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 8:22 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
به نام معبود عابدان و معشوق عاشقان سلامی چو بوی خوش اشنای وبه گرمی هوای گرم خوزستان وبه پاکی پودر رختشوی را به شما دوستانه عزیز تقدیم میکنم یه مدت بود وبلاگم تار عنکبوت زده بود ویندزم مشکل داشت ومنم کلکشوکندم چند روزه با بته یه مشکلی حالم گرفته بود که این مسالو نوشتم بهونه ی شد تا بزارم تو وبلاگم خدایا خدایا من که تو را شاکر شدم این چه طالعی بود آخر خدا چرا سرنوشت من این چنین است به هر چه خواهم نرسمو به هر چه که نخواهم رسم چرا سرنوشته من باید مثل فرهادو اون مجنون بد بخت باشد خدایا چرا به کسی آن همه چیزای خوبه دنیا روبدی و ولی یه کی در حسرت کوچکترین اونها باید بسوزه. آخر چرا مگر ما نزد تو یکی نیستیم یا انکه گله اونارو با خاک مرغوب گلاب درست کردیه وگله مارو با خاک تو خیابون آب معمولی (البته این شوخی بود) حتما از زجر کشیدن بندهات لذت میبریکه سر نوشته بعضیا رو اینگونه تنظیم کردیه .ای کاش ممکن بود که شکایت تورا به کسی بکنم اما پیش کی . ای کاش یه خدای بود که بندگانشو یکسان دوست داشت اما... اینکه میگن تو عادلی و عدالت داری همش ماله کتاباست یه کی رو هر چی میخواد بهش میدی اما یه کی مثل من بخاطر یه کی از بندهای خود خواه تو باید شبها زار زار گره کنم چه قدر به تو سجده کنم چقدر عبادت کنم ولی... او ن فرشته ای که من عاشقشم بهش میخوره جیگر گوشه کسی باشه که اون شخص پیش خدا از من عزیز تر باشه خدایا اگر بخاهم از توشکایت بکنم باید یک تومار بنویسم و تمامی عاشقان زیر اون امضا کنن.ولی من فعلا با ید بامشکلات بسازموتا بیام پیشه تورودر رو بهت بگم ازت گله دارم . اگر مشکلات مرا تو داشتی روزی هزار بار بر افریدگارت کفر میگفتی.به امیدی روزی که تمامی آدما به چیزای که می خوان برسن یا بهار
+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 8:31 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
سلامی چو بوی خوش آشنای این بار راجب عشق چیزی نمینویسم بلکه راجب به وطن عقب افتادم می خوام بنویسم ما مردم خوزستان بعد از مردم اتیوپی بد بخت ترین مردم دنیایم از هر لحاظ که نگاه کنیم به ما ظلم میشه و هیچکدوممون هم صدامون در نمیاد. نمایندهامون که قبل از انتخابات ادعا می کنند که حضرت علی اند میگن ما این کارو میکنیم ما اونکارو میکنیم ولی وقتی میرسند به مقامشون یا جرات حرف زدن ندارن یا با پول دهنشونو میبندند .آب کارونمونو فرستادن رفسنجان که اقای رفسنجانی و همشهریای محترمشون نوش جان کنند ولی شهرستانای خوزستان آب جیرهای میگیرند این مردم ما از یکیشون صدا در نیومد که آخه چرا به چه دلیل به خاطر چی مگر مردم ما دهن ندارن که آب بخورند ولی اگر همین مردم جاهلو شستو شوی مغزی ما یه نفر تو فلسطین شهید میشد سری میریختند تو خیابونا و شعار مرگ بر امریکا مرگ بر اسرایل سر میدادند. موقع جنگم همین مردم ما هشت سال زیر بمبو تانک بودند ......... بعد از جنگم بجای که به ما برسنو خرابی هارو آباد کنند دزدیهاشونو شروع کردند .از نفت و گازو آب و برق و خرماو قند بگریم تا خیلی از چیزای دیگه اگر %1 از اینا رو خرج زیبای و فرهنگ شهر میکردند الان ما اینقدر از شهرای دیگه عقب نبودیم. همشو خرج شهرای بالا مکنند جاهای که مردمش ارضه دارنو بیشتر میفهمند .الان تو کل اهواز جای نیست که آدم دست زنو بچشو بگیرهو یه روز تعطیل بدون مزاحمت بره هوا خوری. از همه اینا گذشته آقای انگلیس سیاست جدیدشو رو روما بدبختا (ببخشید که از این کلمه استفاد کردم) پیاده کرده. منظورم همین بمب گذریهاست یا یمشت آدم جاهل که ادعا میکنند خوزستان مال اوناست و اسمشم گذاشتن الاحوازرو اجیر کرده که این کارارو بکنند تازه مگن ما فارسها رو یا مکشیم یا فراری میدیم از الاحواز آخه میخواین چند نفر بکشین یه ملت و از همه این گذشته هر چی بی نظمی وبی فرهنگی وبی عدالتی و دزدی وآدم کشی و ... انواع خلافای دیگه تو اهواز گیر میاد مملکت بی صاحب یعنی این ولی آخه تا که تا که میخواید ساکت بشنیدو هیچی نگید به خودتون بیاید فقت یه جرقه لازمه.راستی یکه دیگه از بد بختیامونم خوردن هوای گرمه که الان چند روز شروع شده ازما گفتن بود ولی ترو خدا به این مسایل فکر کنیدو او نا رو نادیده نگیرین اینم بگم نا امن ترین شهر ایران اهوازه پس بیاید در کناره هم شهرمونو آباد کنیم. اگر بخوام مطلب بنویسم زیاد هست راجب بی کاری پارتی بازی –رشوه – و خیلی از کمبودات دیگر جامعه که فعلا نمی خوام قاطی این جور مسایل بشم 
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 10:55 AM توسط مهران مظلوم تاریخ |
تنهای همیشه به خودم میگم که تنهای ام عالمی داره ولی اینا همش حرفه تنهای زجر-درد-غم-بی کسی-بی یاریه-بی عشقی ونهایتا تنهایه یاد اون روزا بخیر که ما هم نگاری داشتیم خوب نگرش نداشتیم شغال اومد ببرش گذاشتین چه قدر بد شد که گذاشتیم .آخه اون موقها درد بی کسی و تنهای رو نچشیده بودم.من پشیمان شدم ولی پشیمانی صودی ندارد.حالا بایدافسوس به خورمو با خیالها زندگی کنم ولی نه به خاطر چیزی که از دست دادم بلکه به خاطرچیزی که به دست نیوردم.ولی خوب بگزریم اگر روزی به یاری رسیدم بهش میگم اگه تو هم مثل اونا بری و تنهام بزاری همین الان جمع کن برومن رو تو تنهایو خیال عاشقونه خودم رها کنو برو آخه من با خیالهام زنده ام با رویای رسیدن به عشقم باحسرت نگاه نگارم در دریای این حسرت غرق شدم....................
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 12:22 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
امروز روز 17 هم رمضان است و من این هفده روز رامشغول عبادت کردن بودم و از خدای چیزی خواستم چیزی خواستم که همیشه می خواستم چیزی که همیشه خیال اون واسم یه رویا بوده چیزی که فکرموبد فرم به خودش مشغول کرده چیزی که فکرش خوابو ازم گرفته بود اره گرفته بود ولی الان دیگه نگرفته چون من تصمیم گرفتم از امشب دیگه بش فکرنکنم از امشب دیگه آسوده بخوابم امشب وقتی داشتم نماز میخوندم بر خلاف شبهای گذشته به خدای خود گفتم که من بی خیال شدم بش گفتم دیگه التماست نمی کنم بهش گفتم دیگه لازم به خاطر این کار از بالا تر از خودت مجوز بگیری (البته صد استقفرلا) دیگه نمی خواد آسمونو به زمین برسونی بش گفتم دیگه نمی خواد یکی از غیر محالات دنیا رو محال کنی دیگه نمی خواد قیامت کنی. میگن خدا هرکاری رو میتونه بکنه ولی من بهش گفتم تو این کارو نمیتونی بکنی این کار سخت و از تو بر نمی آید هرچند میدونم به خاطر این حرف ممکن خوشکم کنی یا منو از بهشتت دور کنی اما چکنم پیش کی برم به کی بگم دردمو که درمونم باشه. کاش یه خدای بود که از خدای من قادر تر بود حداقل اینقدر التماسش نمی کردم. ولی افسوس که خدای بالا تر از او نیست
+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت 9:2 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |
شبی از شبهای بی خوابی نشستم با خدای خود رازو نیاز کردم به او گفتم اگر تو دانای اگر تو توانای اگر مالک دنیای اگر قادر به هر کاری پس چرا به اتماس من گوش نمکنی منی که پاک ترینها را از تو می خواهم منی که بهترینها را از تو میخواهم منی هرطلوع خوریشید را با غم نبودنش آغاز می کنم وشبها به اومیده دیدن چهره معصومانه او به خواب میروم آخه خدا من از توچی خواستم نخواستم که دنیا رو به من بدی نخواستم که منو تو بهشتت جا بدی نخواستم که منو مالک دنیات بکنی ولی افسوس که تو خودت می دونی که اگه اونو به من بدی دنیا رو دادی بهشت و دادی عشقو دادی صفا و معرفتو دادی همه اینارو به خدا گفتم ولی بازم جوابی نشنیدم
+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت 9:0 PM توسط مهران مظلوم تاریخ |